
وقت غروب با یکی از دوستانم بی هدف به جاده لیقوان زدیم. همیشه این جاده را رفته و آمده بودم اما هیچ وقت به امتدادش فکر نکردم که به کجا میرسد. اینبار به پیشنهاد من دور نزدیم و به راه همینطور ادامه دادیم که بفهمیم این جاده ی زیبا به کجا میرسد. از روستاهای زیادی گذشتیم. جاده با تمام زیبائی سحر انگیزش ادامه داشت و هر لحظه زیباتر میشد. لیقوان اسم یک دره ی زیباست که در امتداد جاده جریان دارد و از میانش یک رودخانه کوچک دوست داشتنی میگذرد. جاده در دو راهیی به یک تپه رسید. راه پائین به دره لیقوان میرفت و تمام میشد اما جاده ی تپه ای آخرش پشت کوه مانده بود.
از جاده ی روی کوه ادامه دادیم. از آن بالا گوئی هر لحظه به بهشت نزدیک تر میشدیم. هر دقیقه که میگذشت من یا دوستم با بهت منظره ای شگفت را به هم نشان میدادیم و چند لحظه بعد جلوه ی زیباتری میافتیم. بالاخره جاده روی تپه ای که بلند ترین جای کوه بود تمام شد. روی تپه روستای زیبائی بود به نام سفیده خوان.
توصیف زیبائی مناظر اطراف روستا امکان پذیر نیست. فقط میشود این منظره را در عکسها و یا نقاشیها دید. باید بروید تا خودتان ببینید. تنها بگویم بی اندازه زیبا بود. به دوستم گفتم باید زیبائی اینجا روی طبیعت انسانهایش هم تاثیر گذاشته باشد.
با این فکر که در فرصتی بهتر خواهیم آمد و برای چند روز اتراق خواهیم کرد بقصد برگشت دور زدیم. از دور دختری با یک گونی بزرگ که به دوش میکشید از مزرعه به طرف روستا می آمد. نزدیکتر که شدیم من و دوستم هر دو با دهانی باز به او خیره ماندیم.
دختری بود با موهای قیرگونه ی وحشی که از فرق سر باز شده و به زیر چارقدش شانه خورده بود. با پوستی گندمگون و صاف که در سرخی لباسش طنازی خاصی داشت. چشمهای وحشی سیاه که ملاحتی خمارشان کرده بود و لبخندی سرخ و سفید که حجبی روستائی به آن زیبائی سحر انگیزی میداد. نگاهش را با شرم به ما دوخت. لبخند مهربان و محجوبی زد که مثل یک خمیازه به لبهای من هم سرایت کرد. آرام و ناز سلام داد و گذشت ........
تا وقت برگشت ما هر دو به یاد او بودیم. به یاد زیبائی پریوار یک دختر روستائی که مثل طبیعت آنجا بکر مانده بود. به یاد ملاحتی که در تمام وجودش موج زنانگی میزد. به یاد شرمی که به زیبائی آن هرگز در زنی ندیده بودم. دختری که انگار شاهزاده ی پریان قصه بود و برای لحظه ای در قالب یک روستائی پا به زمین گذاشته بود. چقدر دلم میخواست یک مرد بودم. پیاده میشدم. بغلش میزدم و از او میخواستم که همسرم باشد. چقدر از اینکه یک دختر شهریم بیزار شدم. چقدر از اینکه خود را یک زن مینامیدم و حتی یکی از خصائص ذاتی آن دختر را نداشتم خجل بودم. او اصالتا یک زن بود. با تمام اجزای اصیل روحی و جسمی یک زن واقعی.
بارها در قصه ها خوانده بودم که شرم و حیا باعث ملاحت و زیبائی یک زن میشود اما امروز من آنرا به چشم دیدم. امتیازات ظاهری آن دختر را میشد با چند درجه بهتر یا بدتر در دختران دیگر هم دید. میشد گفت به! چه زیبا! و به سادگی گذشت. اما چیزی در وجود دختر موج میشد که مرا درگیر خود کرده. شاید تنها چیزی که میشود گفت این است: من امروز یک زن واقعی از نسل منقرض شده ی حوا دیدم.
* عکس تزئینیست.

