تبليغاتX
خط خطیهای فانی

خط خطیهای فانی

مینویسم ... مثل همیشه



امروز من یک زیبائی سحرگونه دیدم... یک جذابیت بکر ... یک پریوار ...
وقت غروب با یکی از دوستانم بی هدف به جاده لیقوان زدیم. همیشه این جاده را رفته و آمده بودم اما هیچ وقت به امتدادش فکر نکردم که به کجا میرسد. اینبار به پیشنهاد من دور نزدیم و به راه همینطور ادامه دادیم که بفهمیم این جاده ی زیبا به کجا میرسد. از روستاهای زیادی گذشتیم. جاده با تمام زیبائی سحر انگیزش ادامه داشت و هر لحظه زیباتر میشد. لیقوان اسم یک دره ی زیباست که در امتداد جاده جریان دارد و از میانش یک رودخانه کوچک دوست داشتنی میگذرد. جاده در دو راهیی به یک تپه رسید. راه پائین به دره لیقوان میرفت و تمام میشد اما جاده ی تپه ای آخرش پشت کوه مانده بود.
از جاده ی روی کوه ادامه دادیم. از آن بالا گوئی هر لحظه به بهشت نزدیک تر میشدیم. هر دقیقه که میگذشت من یا دوستم با بهت منظره ای شگفت را به هم نشان میدادیم و چند لحظه بعد جلوه ی زیباتری میافتیم. بالاخره جاده روی تپه ای که بلند ترین جای کوه بود تمام شد. روی تپه روستای زیبائی بود به نام سفیده خوان.
توصیف زیبائی مناظر اطراف روستا امکان پذیر نیست. فقط میشود این منظره را در عکسها و یا نقاشیها دید. باید بروید تا خودتان ببینید. تنها بگویم بی اندازه زیبا بود. به دوستم گفتم باید زیبائی اینجا روی طبیعت انسانهایش هم تاثیر گذاشته باشد.
با این فکر که در فرصتی بهتر خواهیم آمد و برای چند روز اتراق خواهیم کرد بقصد برگشت دور زدیم. از دور دختری با یک گونی بزرگ که به دوش میکشید از مزرعه به طرف روستا می آمد. نزدیکتر که شدیم من و دوستم هر دو با دهانی باز به او خیره ماندیم.
دختری بود با موهای قیرگونه ی وحشی که از فرق سر باز شده و به زیر چارقدش شانه خورده بود. با پوستی گندمگون و صاف که در سرخی لباسش طنازی خاصی داشت. چشمهای وحشی سیاه که ملاحتی خمارشان کرده بود و لبخندی سرخ و سفید که حجبی روستائی به آن زیبائی سحر انگیزی میداد. نگاهش را با شرم به ما دوخت. لبخند مهربان و محجوبی زد که مثل یک خمیازه به لبهای من هم سرایت کرد. آرام و ناز سلام داد و گذشت ........
تا وقت برگشت ما هر دو به یاد او بودیم. به یاد زیبائی پریوار یک دختر روستائی که مثل طبیعت آنجا بکر مانده بود. به یاد ملاحتی که در تمام وجودش موج زنانگی میزد. به یاد شرمی که به زیبائی آن هرگز در زنی ندیده بودم. دختری که انگار شاهزاده ی پریان قصه بود و برای لحظه ای در قالب یک روستائی پا به زمین گذاشته بود. چقدر دلم میخواست یک مرد بودم. پیاده میشدم. بغلش میزدم و از او میخواستم که همسرم باشد. چقدر از اینکه یک دختر شهریم بیزار شدم. چقدر از اینکه خود را یک زن مینامیدم و حتی یکی از خصائص ذاتی آن دختر را نداشتم خجل بودم. او اصالتا یک زن بود. با تمام اجزای اصیل روحی و جسمی یک زن واقعی.
بارها در قصه ها خوانده بودم که شرم و حیا باعث ملاحت و زیبائی یک زن میشود اما امروز من آنرا به چشم دیدم. امتیازات ظاهری آن دختر را میشد با چند درجه بهتر یا بدتر در دختران دیگر هم دید. میشد گفت به! چه زیبا! و به سادگی گذشت. اما چیزی در وجود دختر موج میشد که مرا درگیر خود کرده. شاید تنها چیزی که میشود گفت این است: من امروز یک زن واقعی از نسل منقرض شده ی حوا دیدم.

* عکس تزئینیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:46  توسط فانی ماندنی  | 

 

 

صدایش ... نگاهش ... حالاتش ... هنر بی وصفش ... خنده ی بی همتایش ... حالا تمام اینها را تنها باید در یادها جستجو کرد.

خدایا اکنون او نزد توست ... به حرمت هنر که مقدس است گناهانش را بر او ببخشای و روحش را شاد کن ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:27  توسط فانی ماندنی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:25  توسط فانی ماندنی  | 

خدایا ... به گناهکارانت هم کمک میکنی؟ یاریت برای آنها هم هست؟ دعای بدکاران را هم میشنوی؟

خدایا ... خدایا ... خدایا

کمکم کن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط فانی ماندنی  | 

نمیدانم آخرین باری که برای او نوشتم کی بود. یا آخرین باری که برای نبودنش گریستم. دوست ندارم از چیزی که رفته و نیست بنویسم اما همیشه نوشته ام. هرگز به او گفتم که چقدر دوستش دارم؟ هرگز به او گفتم در آن تابستان تعطیل که دور از او به تبریز آمده بودیم چطور ساعتها پشت پنجره آپارتمان دایی به چراغهای شهر نگاه میکردم و میگریستم؟ هیچ به او گفتم چقدر لذت داشت در پارکینگ را برایش گشودن؟ هییچ یادم نیست که گفته باشم آنشبی که روی شانه هایش در حیاط آلبالو میچیدم چقدر احساس خوشبختی میکردم ... همان درخت آلبالوی نحس ... همانکه بی موقع در پائیز شکوفه داد. سه شکوفه صورتی مرموز در بالاترین شاخه درخت ... مادربزرگ همیشه میگفت شکوفه های پائیزی نحسند ... نشانه بیرحم مرگند ...

باورم نمیشود پانزده سال است که رفتید ... باورم نمیشود که پانزده سال است کسی سر سفره هفت سین نیست تا آیه تحویل سال را بخواند ... باورم نمیشود پانزده سال است از لای قرآن عیدی نگرفته ام ... باورم نمیشود پانزده سال است کسی هفت سین نمیچیند ... باورم نمیشود که پانزده سال است کسی پدرم نیست ... مادرم نیست ... خواهرم نیست ......

باورم نمیشود که پانزده سال است که تنهایم

عیدت مبارک پدر ... عیدت مبارک مادر ... عیدت مبارک فرناز کوچولوی قشنگ ... در بهشت کنار سفره هفت سینتان جای مرا کنار پدر خالی کنید ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:55  توسط فانی ماندنی  | 

چند وقت پیش نوشته ای راجع به لایحه زنان و خانواده که به تازگی به مجلس رفته بود خواندم . حتما تا الان همه از این قضیه باخبرید . درست یادم نیست در میدان بود یا درجای دیگر . وقتی از مفاد این لایحه با خبر شدم دود از تمام منفذهای پوست سرم بلند شد. نمی توانستم باور کنم به این سادگی زن را ... یک مادر را ... و حق وجودیش و ارزش زندگیش را اینطور از خانواده ای که برای ساختنش عمر و جوانیش را گذاشته حذف کرده اند.

دلم میسوخت و با خودم عهد میکردم که هرگز ازدواج نکنم . دلم آتش میگرفت که چطور تمام افسار زندگی را از این پس تنها به دست مرد باید داد و چون کلفتی به پای زندگیش زجر کشید و صد شمع نذر کرد که روزی نرسد که شلوارش دوتا شود.

 به مدد این لایحه وجود زن به طور کامل از خانواده حذف میشود. زن به حساب آدم نمی آید. انقدر شعور ندارد و انقدر حق ندارد که بایستد و فریاد بزند که شالوده زندگیم را به پای زنبارگی تو شوهر ویران نخواهم کرد. این لایحه مرد را انقدر گستاخ میکند که هر وقت هوس کرد میتواند مدرکی دال بر تمکن مالی به دادگاه برد و یک تعهد سوری عدالت به دادگاه دهد و خوب ... پیش به سوی حرمسرا ... زنده باد قانون حمایت از چند همسری مردان پولدار !!!!

احساس بدی بود احساس فراموش شدن و نادیده گرفتن به دست کسانی که با رای چون تویی به مسند رسیده بودند. براستی کسانی که این لایحه را به مجلس دادند از روی مادر و همسر و دخترشان شرم نکردند؟؟؟

چند روز پیش که بخاطر وبگردی هایم در باب همین مطلب صبح خواب مانده بودم و با عجله برای رفتن به شرکت حاضر میشدم و طبق معمول تلویزیون روشن بود کلماتی به گوشم خورد: زن ... لایحه حمایت از خانواده ... با اینکه خیلی دیر شده بود روی اولین مبل نشستم و تا به آخر بحثی که به خاطر کمبود وقت برنامه نیمه کاره ماند را گوش دادم. مجری را تابحال ندیده بودم اما از نوع پوشش خاصش (روسری سرمه ای با طرحهای قشنگ در حاشیه) و از نوع گویش پر صلابتی که اعتراض در آن نبض میزد میشد فهمید که کمی فرق دارد. جذبم کرد. فهمیدم باید حرفهای تازه ای بشنوم . مجری جسورانه حرف میزد. میگفت این لایحه نه برای حمایت از زن و خانواده که در پی حمایت از مردان پولدار به مجلس آمده. میمهان هم خانم بهروزی که به عنوان مشاور فقه و حقوق در برنامه شرکت کرده بود با اولین جمله اش دلم را شاد کرد : لايحه ي حمايت از خانواده ، لايحه ي بي اساسي است و برهم زننده ي امنيت خاطر افراد و شالوده ي خانواده است.

با اینکه دیر شده بود اما بادلی امیدوارتر به شرکت رفتم ...

 حالا خوشحالم که فعالیتهای خوب سازمانهای حمایت از زنان از جمله فرستادن کارت پستالها و اعتراضات بیشمار نه تنها باعث شد این لایحه در سکوت و بی اعتنایی و زیر سیبیلی رد نشود بلکه باعث به تصویب نرسیدن آن در مجلس هم شد.

خوشحالم اما نه عمیقا که مردان ما چه با اجازه و چه بی اجازه ی زن وقتش که برسد پشت پا میزنند به هرچه که در این سالها به آن متعهد بوده و بر تقدس شراکت یک زندگی ساخته بودند ... تنها کورسوی ناچیزی به آینده دارم که شاید این موج اعتراض این کشور را به محل امن تری برای زندگی زنان تبدیل کند.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:15  توسط فانی ماندنی  | 

نمیشود کتمان کرد که روابط جنسی سهم عظیمی از زندگی ما دارد . چه قبل از ازادواج و چه بعد از آن .  اما مسئله اصلی که من قصد دارم درباره آن صحبت کنم سهم زنان و دختران از این پدیده کاملا طبیعیست.

متاسفانه در فرهنگ ما ایرانیان این مسئله یک امر کاملا نکوهیده برای زن است . انگار سکس تنها برای عشرت مردان آفریده شده و زنها در آن سهمی ندارند . فعلا نمیخواهم راجع به مشکلات زنان در بعد از ازدواج صحبت کنم . دغدغه من سکس برای دختران در قبل از ازدواج است.

 در نظر بگیرید دختر و پسری با هم دوست شدند . همه میدانیم که از اولین روز آشنایی و شاید قبل از آن هدف اصلی پسر این است که شرایط برای رسیدن به مطلوب یعنی سکس فراهم شود. در این مواقع دختر واکنشهای مختلفی میتواند داشته باشد . یا رابطه همانجا تمام میشود و یا یک رابطه سرد و مرده بوجود می آید . یا پسر در میابد که به به چه دختر نجیبی و مادرش را برای خواستگاری میفرستد ( که این مورد مخصوصا در این سالها خیلی بندرت دیده شده) و آخرین مورد دختر به نیاز خود همانند پسر فکر میکند و دوستی به سکس کشیده میشود. حالا این دوستی میتواند بعد از کام گرفتن تمام شود و دختر قصه ما بماند با دامنی که لکه دار شده یا این دوستی آنقدر ادامه پیدا میکند که به یکی بهتر ختم شود که آنهم سرنوشت دختر بهتر از این نیست و یا در مواردی که جزو عجایب بشمار خواهد رفت این رابطه به ازدواج ختم میشود. تا اینجای ماجرا را حتی مفصل تر همه شما بهتر میدانید.

چیزی که ما نمیدانیم یا میدانیم و بروی خود نمی آوریم این است که خداوند میل جنسی را  در دو حالت احساسی و جسمی متفاوت اما برابر به مرد و زن ودیعه داده. یعنی همانطور که یک مرد حق نیاز به این نوع روابط را دارد زن نیز این حق را داراست . اما این مرد عقب مانده ایرانی سکس را برای خود افتخار و برای زن یک خفت میداند . منظور من در خود رابطه یا در ازدواج نیست که برعکس مرد زن پر شور را خواهان است. منظور من در روابط اجتماعی و معمول است.  پسری که سکس میکند و رابطه را تمام میکند نگاهش به دختر همخوابه اش چیست؟ او را یک فاحشه میداند و یا خیلی خوش بینانه تر کسی که از او سوء استفاده شده. درحالی که این رابطه یک رابطه کاملا دوطرفه بوده و بدی و خوبیش نصیب هر دو طرف است. دید جامعه چیست ؟ پسر پسر است و برایش بد نیست اما دختر ... دختر آینده اش روی همین مسئله تباه میشود. کسی حاضر نیست با چنین دختری ازدواج کند. دختر حتما باید باکره باشد. عجیبا غریبا مردی که خود بارها سکس را تجربه کرده یک زن آفتاب مهتاب ندیده میخواهد و تمام زنانی را که با آنها سکس داشته در شان خود نمیبیند. زنانی در حد یک فاحشه ...حتی اگر تنها با او سکس داشته باشند.

حتی اگر این احتمال را بدهیم که مرد با کسی که قبلا با او رابطه داشته ازدواج کند تا سالها سایه یک سرکوفت بر بالای سر زن است که اگر تو زن خوبی بودی با من نمیخوابیدی ... کسی هم نیست یک سیلی حواله این مرد کند که اگر بد بود هر دو با هم بدکارگی کردید.

ما فراموش کرده ایم که زن اول از هر چیز یک انسان است . روابط جنسی حقی مشترک بین زن و مرد است. منصفانه نیست که مردها از این رابطه مقدس ابزاری برای بهره کشی بیافرینند در حالی که زن برای این رابطه حیاطی عاطفی در ذهن ساخته. این را بفهمیم که سکس داشتن برای یک دختر همانقدر بد یا خوب است که برای یک مرد.

به زن حق بدهیم که نه مثل مرد که مثل یک زنِ طبیعی بتواند از رابطه اش لذت ببرد. به دخترانی که تجربه روابط قبل از ازدواج را داشته اند مثل پسران با تجربه در این امر حق زیستن و نفس کشیدن بدهیم. از یک زن یک حقه باز نسازیم تا شب زفاف بکارت وصله شده تحفه بگیریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:21  توسط فانی ماندنی  | 

خیلی وقته این خانه ام را متروک گذاشتم ... نه اینکه حرفی نداشتم اما دلیل فقط نداشتن فرصت بود ... آمدم و نوشتم که قرار است خبرهای خوبی بدهم ... خوب مدتهاست از آن اتفاق خوب گذشته و من خبرش را اینجا نگفتم ... راستش انقدر این اتفاق خوب برایم دردسر و مشغله داشت که وقت نکردم به فکر قولم باشم ... خوب خبر خبر یک اتفاق تقریبا سادست ... مدتیه که کار شرکت خودم را شروع کرده ام ... با چه مکافاتهایی ... بعضی از دوستان میدانند ... تنها میشود گفت پدرم در آمد و نشست به حال دختر دردانش گریه کرد ... انقدر آذرده شدم که شیرینی کار مستقلم به کامم نمی آید ... دلم را این مردم شکسته اند ... عجیب گاهی هوای رفتن به سرم میزند ... هوای قید زدن و عهد شکستن و تنها گذاشتن و رفتن ... رفتن و آزاد شدن ... حتی به قیمت از صفر شروع کردن ... اینمدت آنقدر سرم شلوغ بود که روزها فراموش میکردم خورشید در آسمان است یا ماه !!! هم کارهای مصیبت زده شرکت خودم ... هم کارهای آفت خورده شرکت قبلی ... هم درس بی پدر و مادر ... شبهایی میشد از دلهره فردا خوابم نمیبرد ... روزها میشد بخاطر اشتباه و بی توجهی یکی از همین مردم روز و شبم به بطالت و سرتاسر ضرر میرفت ... هنوز هم همه چیز آنطور که باید به روال عادی نیافتاده و هنوز دردسرها دارم برای ادامه دادن ... هنوز هم به آرامشی که میخواستم نرسیدم ... برعکس آن چیزی که فکر میکردم زندگیم به جنجال کشیده شد و آب خوشی که از گلویم پائین نمیرفت بالا آوردم ...

چه بگویم که این مردم شهر باصفای تبریز چه بر سرم آوردند و چه طور اشکم را درآوردند ... اوایل هر کس به من میگفت دختر خوب بیا بی خیال شو ... سرت را بنداز پائین و هم رنگ جماعت شو و زندگی عادی داشته باش ... توپ و تشر میرفتم که دلسردم نکنید و اینهمه بدبین نباشید ... اما باور کنید اگر این سماجت عجیب را در مبارزه کردن نداشتم خیلی وقت بود که به حرفشان رسیده بودم ... گاهی اوقات شب که میرسید فکر میکردم چرا مثل بقیه دخترهای هم سن و سالم به دنبال گردش و میهمانی و دلبری نیستم ... فکر میکردم بهتر نیست همین الان کلید شرکت را تحویل بدهم و به شکست اعتراف کنم؟ بارها و بارها جلوی آینه نشستم و گفتم دختر گل تو سعیت را کردی ... هر چه اتفاق افتاد خارج از کنترلت بود ... اگر زمین هم بخوری بخاطر حماقتت نخوردی ... یک درس یک تجربه ... به همین قانع باش و خود را خلاص کن ... اما نمیشد ... دختر توی آینه میگفت این راه را خودم تنها شروع کردم و خودم به تنهایی تمامش میکنم ... این منم که باید آخرش را تعیین کنم نه کسانی که ندیدند برای ساختنش چه سختیی کشیدم ... اینطور بود که از قالب آن دختر لوس و نازک نارنجی در قالب دختر خودساخته ای فرو رفتم که میخواهد آینده اش را با تمام وجودش خود بسازد ...

حالا هر چه بود تمام شد ... شرکت اورنگ زیر مجموعه مجموع شرکتهای اریکه به زودی کارش را شروع خواهد کرد ... تنها برایم آرزوی موفقیت کنید ... همین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:15  توسط فانی ماندنی  | 

خيلي اهل سياست نبوده و نيستم ... شايد هم باشم اما تابحال سرم در لاك خود بوده . خيلي وقت است غريب همه چيز اطرافم آزارم ميدهد. طوري عجيب، ناهماهنگي موزوني در همه امور تو ذوقم ميزند. فقط يك مقايسه كافيست. يك مقايسه كوچولو ... يك مقايسه خيلي كوچولو ...

 نشد يعني اعصابم خيلي نكشيد از اول تا آخر سخنراني رئيس جمهور محترم را گوش كنم ، جسته گريخته نگاه كردم و سعي كردم حرفهايش را مثل يك ميهن پرست مثلا واقعي به عنوان نماينده كشورم باور كنم ، با هزار احسنت و آفرين ... اما نشد. حرفهايش برايم خيلي خيلي كج و كوله بود. انقدر مچاله شده و اوراق كه نمي توانست حقايق از پيش دانسته ام را پنهان كند. ميگفت آزادي ... خنده تلخي به تكراري ترين دروغ او، تنها واكنش من ميتوانست باشد. بگذريم كه دلم برايش ميسوزد بي اينكه بدانم چرا! شايد همانوقت كه او را يك petty & cruel dictator خواندند. ناراحت شدم از اينهمه تحقير ... شايد بخاطر اينكه او تجسمي ست از من و كساني مثل من كه نام ايراني بودن را به دوش ميكشند. غصه دار است ... خيلي غصه دار وقتي كه هو شوي و تمسخرت كنند. او كه مظهر حماقت كودكانه ايست كه تا سالها داغش به پيشاني همه ما ميخورد. تا سالها ايراني بودنت يادآور ابلهانه ترين اعاده حيثيت تاريخ خواهد بود. منظر بزرگترين دروغهايي كه چشم در چشم يك دنيا گفته شد. از اين به بعد ايراني به منزله دروغ و حماقت است و پوزخنديست كه بر شعور انسانها زده ميشود.

 مگر ميشود اينطور كتمان كرد و شرم نداشت ؟!! چطور ميشود اينهمه زن و دانشجو و كارگر و معلم و ... هزاران هزار معترض لب مهر شده را كتمان كرد و از آزادي واهي هرگز نديده سخن گفت؟؟؟ تحقير شدم ميدانيد؟ و بدتر از آن ... خيلي خيلي بدتر از آن اين بود كه مرا يك احمق، يك كودن مادرزاد، يك كور، يك كر، يك خر فرض كردند و تمام چيزهايي را كه ديدم و شنيدم واژگونه نشانم دادند. در بوق و كرنا كه چه؟ كه رئيس جمهور شجاع ما، نويد آزادي حقوق بشرش را حتي به آمريكا هم برد، و مشت محكمي زد بر دهان آمريكا و اسرائيل كه ديگر غلطهاي اضافي نكنند. و آن استقبال با شكوهي كه در بازگشت احمدي نژاد ته مانده آبرومان را هم برد. چنان آشفته و چنان بي نظم، ياد سفرهاي شهر به شهرش افتادم. راستي چرا ما اينهمه بي نظمي و آشفتگي داريم؟ نظم و انظباط چزو اولين آداب نزاكت است ، اينرا ديگر همه ميدانيم.

 بگذاريد از همان مقايسه كوچولو بگويم. مثل برگزاري مسابقات،ازدواجهاي دانشجويي يا برگزاري اعياد مذهبي و يا جشنهاي ملي ... خداي من ... حتي تحمل يك لحظه از آنها هم غير ممكن است. نه رنگ شادي ، نه نورپردازي روح بخشي، نه دكوري، نه برنامه و اجراي مقبولي ... اين يعني فاجعه ... تابحال دقت كرده ايد؟ يكبار به همين برنامه ها يا شوهاي تلويزيوني كه در اعياد پخش ميشود نگاه كنيد ... عينا همين است كه ميگويم. يك سالن غذاخوري يا سالني در همين رديف بدون هيچ دكور خاصي ... با يكي از همين نور چرخانهايي كه ديگر حتي در تالارهاي عروسي درجه پائين هم استفاده نميكنند و يك دستگاه بخار كه زحمت نكشيدند يك محل مناسب جاسازيش كنند. يك مجري كه فقط بلد است تعارف كند و حرفهاي بيمزه بزند و مهمانهاي بي ربط بياورد و خواننده هايي كه فقط لب خواني ميكنند و چرت ترين ترانه هايشان را تحفه مي آورند. چه كساني در سالن نشسته اند؟ زنها بلا استثنا با چادر و مقتعه و بي هيچ رنگ پوشش شادي و مردها يك دست ريشو و بچه هايي كه هر سو ميدوند و كسي نيست كنترلشان كند ... آدم دلش پر غصه ميشود اگر يك لحظه از اين قسم به اصطلاح جشنها را ببيند. همه اينها را ميتوانيد با يك شوي دسته چندم يك كشور رده پائين مثل تركيه مقايسه كنيد ... جاهاي ديگر را نخواستم مثال بزنم كه اصلا قابل قياس نيستند. همه اينها هم مثل استقبال باشكوه از رئيس جمهور( واقعا اينها معني باشكوه را ميدانند؟) اسفبار است ... مثل سخنرانيش ... مثل سخنرانيهايش ... مثل هاله هاي نوري كه چشم بعضي ها ميبيند و ما گناهكاران عاجز از ديدنش هستيم ... مثل زن ... مثل دانشجو ... مثل لغت فراموش شده آزادی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:2  توسط فانی ماندنی  | 

30 شهريور ... شبي مثل شب تولد من ... فاني كه نه ... فرانك بدنيا آمد ... تولد فاني را درست بخاطر ندارم شايد 9 سال پيش اما تولد جسمش را خوب ميدانم كي بود ... آخرين بامداد شهريور 1364 ... باران پائيزي ميباريد ... اينرا مادرم ميگفت ... نه پائيز بود و نه تابستان ... نه گرم بود و نه سرد ... فرانك نه روز بود و نه شب كه بدنيا آمد ... دردانه اي شدم كه زود تنها شد ...

 22 سال گذشت ... ايني شدم كه هستم ... شب تولدم حس كردم كسي يادش نيست من بدنيا آمدم ... براي دوستانم sms  زدم كه تولدم مبارك !!! چه خوب بود كه جوابهاي زيبايي شنيدم ... تولدت مباركهاي قشنگ ... حتي خيليها كه يادشان نبودم و فكر نميكردم مرا يادشان باشد با sms  هاي غافلگير كننده و تماسهاي باور نكردني تولدم را تبريك گفتند ... شب تولدم يك تولد زوركي گرفتم با چند نفر از دوستانم ... يك تولد كوچولو كه زود گذشت و دلم گرفت ... شمع هم مثل سالهاي پيش فراموش شده بود ... اما تولد واقعي وقتي بود كه ميهمانانم رفتند و تنها شدم ... كسي در زد ... باز نكرده جمعي كه فكر ميكردم فراموشم كرده اند با شادي به خانه ام هجوم آوردند ... چه شب قشنگي بود و چه هداياي زيبايي ... اما زيباترين هديه هاي تولدم را نميشد لمس كرد ... بهترينش تبريك تاريخ مصرف گذشته كوتاه پيامبر دوست داشتني ام در كامنت دوني دختر گمشده پائيز بود، اما همان فراموشي دوستانه و پشيماني دوستانه ترش براي من دنيايي ارزش داشت ...  و غمگينترينش شعر زيبايي بود كه مهدي عزيزم در وبلاگش برايم نوشته بود ... شركت بودم وقتي كه ميخواندمش ... نشد گريه نكنم ... در را قفل كرده و گريه كردم ... براي تك تك كلماتش كه به من دلتنگي و احساس گناه ميداد ... اينبار تمام حرفهايش را فهميدم ... ميدانم كه بي نهايت پاك دوستش دارم و قابل احترام ترين موجوديست كه حرمتش را شكسته ام ... مهدي عزيزم ... ممنونم بخاطر پر احساسترين هديه اي كه در تمام عمر به من بخشيده شد ... ببخش كه لايق پاس داشتنش نيستم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:10  توسط فانی ماندنی  |